23 - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 20:55
کابوس شب های من غرق شدن لحظه به لحظه ی تو در باتلاقی است به نام آغوش..!
24 - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 20:55
دیگر این دست ها برای من نیستند وقتی رهایشان می کنم و کسی که می گیردشان آنی که باید باشد، نیســـــــت! + تو با عزرائیل فرق داری؟
25 - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 20:55
اغوشی که برای همه باز است همان بهتر که اسمش خیابانی باشد.. + روحی خسته ام!
اوضاع این روزهای من - تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 9:06
آخییییییییییییش... داره تموم میشه... چند روز دیگه برمیگردم ایران!آره این منم که دارم این حرف رو میزنم... منم که از برگشت به ایران خوشحالم... منی که از سر تا پای ایران ایراد میگرفتم، حالا دارم میگم دلم
تقابل احساسات یهویی و عقل - تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 9:06
وقتی اونجا بودم تمام فکر و ذهنم این بود که برگردم. دغدغه هام خیلی اساسی بودن. مثلا اینکه غذای خوب بخورم یا در کنار پدر مادر باشم و این حرفا. الان که برگشتم بعد از چند روز انگار دغدغه هام بیشتر شده. دل
خاطراتی از ترکیه - تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 13:01
والا جونم براتون بگه... با این پدر و مادر بیحالی که من دارم اصولا زیاد خوش نمیگذره... اینجا هم زیاد خوش نگذشت (مثل همیشه). ولی خوب... در کل ترکیه رو هم به ایران ترجیح میدم. درسته تو میدون تکسیم هی پشت
اندر توصیف وضعیت امروز - تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 13:01
الان ۱۷ تیره... واقعا دلم میخواد زودتر نمره هامو بزنن ولی استادا تو مقطع ارشد کلللا گاون. یعنی کلا تو دیوار... یارو نوشته من میرم مسافرت اواسط مرداد برمیگردم که بچه ها بیان تازه پروژه هاشونو تحویل بدن
آخه اینم کلاس داره؟ - تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 13:01
یکی از دوستام هر از گاهی میره با چنتا از دوستاش مشروب میخورن. حقیقتا از اونا اصلا خوشم نمیاد ولی همه اینا یه طرف... هر دفعه با اونا مشروب میخوره کلی خودشو میگیره... دقیقا به آدم اینو منتقل میکنه که خی
چقد زود عمرم میگذره... - تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 13:01
سال ۹۴ بود که این وبلاگ رو زدم... الان داشتم نگاه میکردم به آرشیو... دیدم یا خدا! واقعا ۴ ساله من این وبلاگو دارم؟ اصلا باورم نمیشه... چی بگم... بگذریم...آقا یکی از فامیلامون عروسیشه ... ایشالا هم مبا
حتی کثافتا هم دور هم جمع میشن :)) - تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 13:01
داشتم مخفیانه توییتر چند نفر که ازشون بدم میاد (!) رو چک میکردم. آخه چند وقت پیش هردوشون پشت سرم حرف زده بودن میخواستم ببینم قائله خوابیده یا نه... دیدم خبری نیس خدارو شکر :)) ولی انصافا عکسایی که میذارن... پستایی که میذارن... اه چقد حال بهم زنید شماها! اصن چطور میتونه یه آدم اینطوری زندگی کنه! دقیق...
لطفا چرت نگو - تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 13:01
آخه روانی ... کی وقتی فیلم پ... میبینه میگه این نمایشی از زوال انسانیت هست و کارگردان به خوبی اینو به تصویر کشیده؟ آخه چرا چرند میگی؟ ابلهی یا خودتو میزنی به ابله بودن؟ ادای روشن فکرا رو در نیار. که چ
گاهی وقتا مشکل از خودشه نه من! - تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 13:01
طبق روال همیشگی یکی رو معرفی کردن به من ... یارو مثینکه دانشگاه قبول شده بعد سردرگمه و نمیدونه چیکار کنه... نه رشته شو دوس داره نه میدونه الان باید چیکار کنه... تغییر رشته بده یا نده... از اینجور چیزا
باید بنویسم... اینطوری بهتره - تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 13:01
خیر سرم اومدم این کشور که زندگی خوب رو تجربه کنم... ولی واقعا اینجوری نیست. زندگیم تو ایران بهتر بود. اینجا اروپا هست ولی اون اروپایی که تو فیلما دیده بودم نیست... واسه یه وعده غذا باید ۴۰ دقیقه تو صف
چه کنیم... - تاریخ: 1398/1/28 ساعت: 2:07
خوب... دیروز روز خوبی بود... کارای زیادی انجام دادم... هفته اول یادگیری ماشین تموم شد... رسیدیم به هفته دوم... که میشه رگرسیون خطی چندمتغیره... از طرفی، سیستم عامل 20 صفحه از فصل اول مونده که امروز باید بخونم... برای انگلیسی برنامه ریزی نکردم...این مشکل رو باید حل کنم... از کتاب برنامه نویسی زبان سی...
برو نبینمت باو... - تاریخ: 1398/1/28 ساعت: 2:07
مسخره کرده خودشو... بهش میگم فرم دانشگاه همین شکلیه... میگه تو برو بگو برات اونطوری بنویسن. آخه بی سواد... دهاتی... اینجا شهره ... اینجا اون کوره دهاتی نیس که تو توش بزرگ شدی... تازه اومده برا من تعری
و من باز هم آمدم - تاریخ: 1398/1/28 ساعت: 2:07
والا یه نفر چنان تو نظرا به من توپید، که اصن یه فاز خاصی بهم دس داد... میگه به دهاتی بودن پدرت توهین نکن و فلان. آقا من به بی فرهنگی توهین کردم نه به دهاتی بودن. شما فک کردی من بچه ناف تهرانم؟ نه عزیز
تز جدید! - تاریخ: 1398/1/28 ساعت: 2:07
خوب... ببینیم تحلیل مغزی مون چیا میگه ... ببین دختر بدی به نظر نمیاد... ولی چجوری میشه یه دختر روت کراش داشته باشه ولی به خاطر بازی فوتبال خیلی راحت بگه من برم ... قطعا کراش نداره روت... صرفا باهات دو
حرفای مهم - تاریخ: 1398/1/28 ساعت: 2:07
ببین من یه سری عقایدم اشتباهه... مثلا در مورد دوستا ... معتقدم اگه سه روز بهم پی ام نده، لابد از من بدش میاد... یا باهام حال نمیکنه ... یه همچین چیزی... در حالی که طرف روحشم خبر نداره... و من اینجا دا
بهلهههه ... باز هم زندگی مزخرف رو شاهد هستیم! - تاریخ: 1398/1/28 ساعت: 2:07
سلام دوستان ... آقا شرمنده من ی مدتی درگیر بودم ... بعد اتفاقات منفی هم زیاد نیفتادن که بخوام انتقادی به کل جامعه داشته باشم... در نتیجه مجموعه ی این مدل دلایل باعث شد چیزی ننویسم! ولی خوب هدف صرفا پس
چه کنیم با این وضعیت - تاریخ: 1398/1/28 ساعت: 2:07
آقا من خیر سرم رفتم ارشد... اولش با کلی امید و آرزو ... الان نمیدونم چیکارم... 1 ماه و اندی از شروع کارشناسی ارشدم گذشته... یه سری از کلاسا رو رفتم... استادا هم تا حدودی درس دادن... ولی... ببین یه حس